تبليغاتX
.
.
جملاتی که می باید با آب طلا نوشته شود

 

گرفتن آزادی از مردمی که نمیخواهند برده بمانند، سخت است؛
اما دادن آزادی به مردمیکه میخواهند برده بمانند سخت تر

مارتین لوتر کینگ

..............................................................

آنان که آزادی را فدای امنیت می کنند، نه شایستگی آزادی را دارند و نه لیاقت امنیت را.

 بنیامین فرانکلین

 .............................................................

به اندازه ي باورهاي هر کسي ؛ با او حرف بزن .... بيشتر که بگويي ،
تو را احمق فرض خواهد کرد ... !!!

فکر کنم خودم گفتم

...............................................................

اگر منافع ما حکم می کرد 1+1=3 باشد پس حتما اینجور می شد

دکارت می گوید

...............................................................

این انتهای کفر نیست، آغاز "تفکر" است ما خدا را آفریدیم یا خدا مارا؟

نیچه

...............................................................

سوگواری، مناسب انسانی است که پا به این جهان می گذارد، نه آن که رخت از این جهان برمی بندد.»

منتسکیو

...............................................................

گاندي ميگوید:

"از توهين ها و تحقير ها ناراحت نشو بلكه بدان دشمنت راهي جز كوچك نشان دادن تو براي بزرگ كردن خودش نيافته!

...............................................................

تمام دنياي پهناور را هم كه بگرديد، دري بر روي آدم بي پول، گشاده نخواهيد يافت


*هانري استانتون

................................................................

بزرگترين درس زندگی اينست‌که گاهی احمق‌ها هم درست می‌گويند.

وينستون چرچيل

................................................................

|+| نوشته شده در  پنجشنبه 7 اردیبهشت1391ساعت 13:21  توسط دیوانه  | 

امان ز شبرو خیال
 

ملال ابرها و آسمان بسته و اتاق سرد
تمام روزهای ماه را
فسرده می نماید و خراب می کند
و من به یادت ای دیار روشنی کنار این دریچه ها
دلم هوای آفتاب می کند
خوشا به آب و آسمان آبی ات
به کوههای سربلند
به دشتهای پر شقایقت به دره های سایه دار
... و مردمان سختکوش توده کرده رنج روی رنج
زمین پیر پایدار
هوای توست در سرم
اگر چه این سمند عمر زیر ران ناتوان من
به سوی دیگری شتاب می کند
نه آشنا نه همدمی
نه شانه ای ز دوستی که سر نهی بر آن دمی
تویی و رنج و بیم تو
تویی و بی پناهی عظیم تو
نه شهر و باغ و رود و منظرش
نه خانه ها و کوچه ها نه راه آشناست
نه این زبان گفتگو زبان دلپذیر ماست
تو و هزار درد بی دوا
تو و هزار حرف بی جواب
کجا روی ؟ به هر که رو کنی تو را جواب می کند
چراغ مرد خسته را
کسی نمی فروزد از حضور خویش
کسش به نام و نامه و پیام
نوازشی نمی دهد
اگر چه اشک نیم شب
گهی ثواب می کند
نشسته ام به بزم دوستان و سرخوشم
بگو بخند و شعر و نقل و آفرین و نوش
سخن به هر کلام وشیوهای ز عهد و از یگانگی است
به دوستی، سخن ز جاودانگی ست
امان ز شبرو خیال
امان
چه ها که با من این شکسته خواب می کند

سیاوش کسرایی

برچسب‌ها: شبرو خیال, سیاوش کسرایی
|+| نوشته شده در  یکشنبه 16 بهمن1390ساعت 18:42  توسط دیوانه  | 

غریبانه

 

چه سخت است تماشای بهار

 در سرزمینی که اسم درختها و شکو فه‌هایش را بلد نیستی‌

و چه زیباست عشق

 وقتی‌ که زمستان در خانه‌ات پای تنور نشسته ای.

                                                                          پابلو نرودا

|+| نوشته شده در  شنبه 25 دی1389ساعت 23:29  توسط دیوانه  | 

یک پله پایین تر از خدا

سخت است احساسی را بازگو کردن که همچون پرده ایی حریر، روحت را نوازش داده باشد و تو این را از پس سالها دوری و دلگیری برای مدتی هر چند کوتاه دوباره تجربه کرده باشی. آخرین قدم را که از پله های هواپیما جدا کرده و بر روی زمین خانه پدری گذاشتم احساس کردم که یک پله پایین تر از خدا ایستاده ام. احساس کردم که می توانم سرم را بالا گرفته و محکم قدم بردارم. دوست داشتم که فریاد بزنم و بگویم که های مردم من اینک بر روی خاک وطنم گام بر می دارم.

 عشق به چه کارت می آید اگر که در این لحظات قلبت را همانند مرغ نیم بسمل درون سینه ات به تپپیدن و جنب و جوش در نیاورده باشد؟ عقل به چه کارت می آید اگر که حافظه ات را به مرور کردن تمامی لحظات خوشی که در سرزمینت داشته ایی فرا نخوانده باشد؟ و احساس، آه از احساس. و احساس به چه کارت می آید اگر که به حال تمامی هم وطنان بالاجبار کوچ کرده و کنج عزلت گزیده ات افسوس نخورده باشی؟

                        *****************************************

پیشتر ها هم گفته بودم: 

 غربت، غربت است اگر که بر روی تشک پر قو بنشینی و بر چهار بالش خرسندی تکیه بزنی. حسی نا شناخته و غریب همیشه با تو است. خوب میدانی که به این آب و خاک تعلق نداری و هر چه که می کوشی تا خودت را با واقعیت های دور و برت وفق دهی، موفق نمی شوی و همواره به این می اندیشی که چرا نمی توانی با همین امکاناتی که در اینجا داری در کشور خودت زندگی کنی. حساس و زود رنج میشوی. تفاوت ها را که می بینی قلبت به درد می آید و به یاد کلاه گشادی می افتی که قرنهاست بر سرت گذاشته اند. اگر از آنچه که در اینجا هست و در وطن نمی بینی بگویی تو را به غرب زدگی و خود باختگی متهم می کنند. اگر هم هیچ نگویی و دم بر نیاوری گوسفندی را می مانی که برایش فرقی نمی کند این علفی را که می خورد از باغچه همسایه است یا از زمین صاحبش.

                     *******************************************

دوست داشتم تا من هم همانند سعدی که پس از سالها به زادگاهش بر می گشت، کشور را آسوده و پلنگان را خوی پلنگی رها کرده ببینم. ولی افسوس... 

این تصاویر تقدیم به تمامی عزیزانی که هر شب با چشمانی نمناک به خواب میروند تا در عالم رویا خیال سرزمین پدری را در آغوش بگیرند.

                          کوههای لرستان

                           قله دنا

                          سیسخت

                          همدان، شیر سنگی

                          اطراف یاسوج

          

                           

|+| نوشته شده در  دوشنبه 6 اردیبهشت1389ساعت 2:37  توسط دیوانه  | 

هوا بس ناجوانمردانه سرد است
                                  

از بیهوده نوشتن متنفرم.

 گاهی اوقات سکوت گویا تر از فریاد است. چند روزی است که برف چهره این کشور همیشه بارانی را عوض کرده است. این عکسها را با بغضی در گلو و بیاد زیبایی های وطنم گرفتم. تقدیم به آنانی که زیبا می اندیشند و زیبا می زیند و زیبا تر می میرند.

                                                                      

                           

                                                                    

                                                                                                              

 

                                                                 

 

 

 

 

|+| نوشته شده در  شنبه 19 دی1388ساعت 0:51  توسط دیوانه  | 

قپانی (ادامه)
                                                              ***

این وضع، یعنی بازگشت به گذشته و زندگی های پیشین هنگامی به سراغ من می آمد که از شدت درد بیهوش می شدم. هر قدر که درد شدید تر می شد این حالت در من راحت تر و با وضوح بیشتری بوجود می آمد. شکنجه گرانم نمی دانستند که با تحمیل درد بیشتر به من چه نعمتی را نصیبم می کردند. چیزی که در حالت عادی یا برای کسی اتفاق نمی افتد و یا بصورت لحظاتی زود گذر و نامفهوم جلوه گر میشود. نمی دانم برای شما تا کنون اتفاق افتاده یا نه؟ مثلا زمانی که برای اولین بار به مکانی می روید که صد در صد مطمئنید قبلا آنجا نیا مده اید ولی حسی به شما می گوید که این مکان برای شما آشناست. کی و چگونه اش برایتان نامفهوم باقی می ماند و هر چه به ذهن خود فشار می آورید چیزی به یادتان نمی آید. در آن لحظاتی که از هوش می رفتم، آنچه که بیش از هر چیز دیگری برای من تغییر کرده و به شکل دیگری محسوس میشد، درک من از واقعیت زمان بود. زمان واقعا از نظر من مفهومش را از دست میداد و به شکل دیگری سوای این حسی که ما هم اکنون از آن داریم در می آمد. مثل این بود که دریچه دنیایی دیگر و کاملا ناشناخته برویم گشوده میشد. دنیایی که در آن قادر بودم گذشته، حال و آینده را یکجا و با هم ببینم. این حس در من آنقدر عجیب و باور نکردنی میشد که قادر به توصیف آن نیستم. مثل این بود  که به یک ماهی که در اعماق اقیانوس ها زندگی می کند واقعیت کهکشانها را میفهماندند.

بنظر می رسید که بازجویانم عصبی و مستاصل شده اند. شروع کردند به پچ پچ با یکدیگر و در آخر سر ریسشان چیزی به آندو گفته، از اتاق بیرون رفت. در حالی که یکی از آندو نفر باقیمانده در اتاق داشت دو باره مرا قپانی می کرد، نفر سوم هم پشت سر رییسش از اتاق بیرون رفت. درد یکبار دیگر بسراغم آمد. شخصی که مرا برای چندمین بار قپانی می کرد، چنان حرصش گرفته بود که دستبند را تا آنجا که میتوانست سفت کرد. درد داشت شدید تر میشد که احساس کردم آنها که بیرون رفته بودند به اتاق باز گشتند. در دست یکی از آنها طنابی بود که یک سرش به قلابی وصل شده بود و سر دیگرش را به سقف اتاق و در جایی که ظاهرا برای همین کار تعبیه کرده بودند گره زد. کارش که تمام شد به اتفاق بازجوی دیگر مرا از زمین بلند کرده و از دستان دستبند زده شده به قلاب آویزان کردند. به یکباره دردم چند برابر شد. چشمانم سیاهی رفت و احساس کردم که اتاق و باز جویان به دور من می چرخند. شدت درد امانم را بریده و قدر ت تکلم که هیچ، حتی نفس کشیدن را هم برایم بشدت مشکل نموده بود. این بار درد بد گونه به جانم شلاق میزد. برای چندمین بار از هوش رفتم...

                                                             ***

همه جا سبز و خرم بود و من سبکبال و بی پروا، بدون اینکه نیروی جاذبه کوچکترین تاثیری بر من داشته باشد در حرکت بودم. نیروی مرموزی داشت مرا بسمت تپه ماهوری که طبیعت لباسی سبز رنگ و زیبا بر تنش کرده بود می کشید. گلهای وحشی به رنگهای مختلف، زیبایی آنجا را دو چندان کرده بودند. بالای تپه جوانی زیبا و برومند نشسته بود و به دشت های سبز و خرم مشرف بر آنجا خیره شده بود و من هر لحظه به او نزدیک و نزدیک تر می شدم. تا اینکه احساس کردم می توانم از دریچه چشمان او جایی که به آن خیره شده بود را ببینم. حتی می توانستم فکر او را هم بخوانم. آیا او خود من بودم؟ بنظرم رسید که او را می شناسم ولی آن حس ناشناخته ایی که از زمان به سراغم می آمد به من می گفت قرنها ست که از این موضوع گذشته است.

نامم فریدون بود و تازه عاشق شده بودم. از زمانی که پریدخت با عشقش دریچه تازه ایی از زندگی را برویم گشوده بود مدت زمان زیادی نمی گذشت. در دهکده ایی که با دیوارهای بلند محافظت می شد زندگی می کردیم. روزها برای کار و کشاورزی از دروازه دهکده بیرون زده و شب که میشد خسته و کوفته برای استراحت به خانه هایمان بر می گشتیم. آنروز ساعتها بر روی تپه نشسته و به محصول گندم امسال نگاه کردم ولی فکرم مشغول خبرهای بدی بود که به دهکده رسیده بود. می گفتند که لشکریان تازی بزودی به آنجا خواهند رسید. آنهایی که با چشمان خود هجوم تازیان را دیده بودند و توانسته بودند جان سالم از معرکه بدر ببرند، می گفتند که مثل سیل ویرانگر هستند و آبادیی را پشت سر خود سالم نمی گذارند. از سپاهیان ایران خبری نبود. سپاهی که روزگاری نه چندان دور لرزه بر اندام جهانیان می انداخت از هم گسیخته و متلاشی شده بود. شاهزادگان و موبدان هم برای کسب قدرت به جان یکدیگر افتاده بودند و هر از چند گاهی یکی را به عنوان پادشاه ایران زمین انتخاب می کردند. ایران حالت  فرد محتضر و رو به موتی را به خود گرفته بود و تازیان هم که از این موضوع آگاه گشته بودند مثل کفتار بر سر این لاشه نیم مرده رسیده بودند.

آرام آرام از تپه پایین آمده و بسمت دهکده روانه شدم. امشب، همگی در میدان مرکزی دهکده جمع می شدند تا فکری برای این موضوع بکنند. من نیز می بایست تا دیر نشده خود را به آنجا می رساندم. از دروازه بزرگ که وارد دهکده  می شدم هوا دیگر تاریک شده بود. مردم آتش بزرگی در میدان بر پا کرده بودند و دسته دسته بدور آن می نشستند. بچه ها بی پروا و بی خبر ازهمه چیز در کنار آتش به بازی خود مشغول بودند. هر کسی سعی می کرد تا با همسنگ خویش جمع شود. جوانان با جوانان. پیران با پیران و موبدان با موبدان. زنها و دختران جوان نیز مضطربانه به مردان خود چشم دوخته و منتظر بودند تا ببیند بالاخره آنها چه تصمیمی خواهند گرفت. در آن شب مهتابی، نسیم ملایم و خنکی می آمد و من دوست داشتم که در آن لحظات به جای آنکه آنجا باشم، دست در دستان پریدخت در میان گندم زارها قدم می زدیم.

بزودی موبدی شروع به سخن گفتن کرد و از قول آنها که توانسته بودند بگریزند می گفت که تازیان به هر آبادیی که می رسند سه راه در پیش پای مردم آنجا می گذارند. تسلیم شدن و به آیین آنها گرویدن، خراج و مالیات سالیانه به آنها پرداختن و یا با آنها جنگیدن. موبد بعد از شرح ماجرا و بیان توان دفاعی دهکده از مردم خواست تا عاقلانه عمل کرده و با پذیرفتن باج و خراج هم جان خودشان را نجات بدهند و هم آیین شان را حفظ کنند. در این میان پیری از میان سالخورده گان برخاسته و با پیشنهاد موبد مخالفت کرد. او معتقد بود که با این کار نه موبدان ضرر می کنند و نه تازیان بلکه این مردم بیچاره هستند که باید حاصل دسترنج خودشان را مفت و مجانی هم به قوم تاراجگر بدهند و هم به موبدان. در این میان اما نظر مردان و جوانان دهکده چیز دیگری بود. آنها معتقد بودند که اگر با یکدیگر همدل و هم زبان باشند میتوانند از پس یک مشت تازی بیابان گرد بر آیند. سر انجام آنشب به همهمه و آشوب کشیده شد و نه آن شب و نه شبهای بعد از آن مردم نتوانستند که به توافق برسند.

روزها از پی یکدیگر می گذشت و هوا گرم و گرمتر میشد. گندمزار ها دیگر زرد و آماده درو شده بودند و ترس و هراس مردم هم بیشتر شده بود. بالاخره در یکی از همین روز ها بود که سواری شتابان به سوی دهکده آمد و خبر حمله قریب الوقوع را داده، و پیشنهاد کرد که یا هر چه زودتر از آنجا بگریزیم و جان خود را نجات بدهیم و یا آماده کشته شدن شویم. مردم همگی به دهکده پناه آورده و دروازه ها را بستند. باز هم اختلاف بر سر چگونگی برخورد با تازیان شروع شد و چند ساعت بعد دهکده به محاصره لشکریان خونریز و جلاد تازی در آمد.

بین موبدان و ریش سفیدان دهکده درگیری لفظی شدیدی در گرفته بود و از اینکه نتوانسته بودند متحدانه به راه چاره ایی مناسب برسند، خشمگین بودند و  هر کسی سعی داشت دیگری را متهم کند. تا اینکه ناگهان همهمه هایی موهوم همراه با صدای سم اسبهای تازی دهکده را فرا گرفت. یک نفر دروازه اصلی دهکده را گشوده بود. یک نفر به خودش و مردمانش خیانت کرده بود. خیانت نوزاد حرامزاده ایست که همواره از بطن تفرقه و نفاق متولد می شود.

مردم دهکده یکی پس از دیگری، گرفتار تیغ های برهنه تازیان خونخوار می شدند و مثل برگ درخت به زمین می ریختند. در این میان فکرم متوجه پریدخت شد. با عجله و زحمت زیاد خودم را به خانه رساندم. ولی آنچه را که دیدم خونم را بجوش آورد. تازی بیابان گردی در حالیکه با یک دست شمشیر ش را گرفته بود، با دست دیگرش سعی داشت تا پریدخت را کشان کشان از خانه بیرون بیاورد.

از آن لحظه به بعد را قادر نیستم تا بطور واضح بیاد بیاورم. مثل این بود که حرکت زمان برایم کند شده بود. خنجرم را از پر شال بیرون کشیده و به طرف مرد تازی دویدم. تازی که پشتش بطرف من بود زمانی متوجه من شد که خنجر را تا دسته در کمرش فرو کرده بودم. دست پریدخت را گرفته و قصد ترک آن محل را داشتیم که صدای سمهای اسبی را از پشت سر خود شنیدم. روی که بر گرداندم تازی دیگری را دیدم که سوار بر اسب و شمشیر بدست در حالیکه بطرف زمین خم شده بود به سمت من می آمد. چهره ایی آفتاب خورده و زشت، تیزی تیغی که هر لحظه به گردنم نزدیک تر میشد و آفتاب تابانی که چشمهایم را میزد، تنها چیزهایست که بعد از آن ماجرا می توانم بیاد بیاورم.

 

                                                             ***

درد قپانی اینبار با دفعات قبل فرق می کرد. بوی رهایی می آمد. همراه با مرگی که لحظه به لحظه به من نزدیکتر می شد. همچنان که قیافه باز جویان و صحنه اتاق باز جویی در نظرم تیره و تیره تر می گشت، از آنطرف صحنه ایی دیگر در پیش چشمانم نمایان می شد. آنچه را که می دیدم واضح و واضح تر شده تا اینکه کودکی را دیدم که در آغوش مادر خود آرمیده بود و مادر عاشقانه کودکش را می نگریست. با گذشت زمان آنچه که برایم جالب تر میشد این بود که در آن واحد هم احساس کودک تازه متولد شده را داشتم و میتوانستم از دریچه چشمان او دنیای بیرون را بنگرم و هم احساس شخص دیگری را داشتم که در گوشه ایی ایستاده و به این صحنه زیبا نگاه می کند. کودک با دست های کوچک و مشت شده اش تقلا می کرد و می خواست تا هر طور که شده راهی بسوی سینه های مادرش بگشاید. مادر شال ابریشم سبز رنگ و زیبایی را به پیشانی خود بسته و پیراهنی سفید پوشیده بود که در قسمتی از  آن نقش و نگارهایی بسیار زیبا به رنگ قرمز دوخته شده بود. مادرم مهر بانانه مرا می نگریست  و هنگامی که تقلاَ و اشتیاق مرا برای خوردن دید، سخاوتمندانه عصاره هستی بخش را به کامم هدیه کرد.

من دو باره متولد شده بودم.

پایان

|+| نوشته شده در  شنبه 11 مهر1388ساعت 11:56  توسط دیوانه  | 

قپانی

چشمهایم را که گشودم متوجه شدم که هنوز درسلول انفرادی هستم. تمامی بدنم بشدت درد می کرد و قدرت تکان خوردن و نشستن نداشتم. هوای گرم و مرطوب و درد ناشی از زخمهایی که بر اثر شلاقهای روز قبل بوجود آمده بود، امانم را بریده بود. علی الخصوص زمانی که قطرات عرق از پشتم سرازیر و وارد این زخمها می شد. از بازجویانم خبری نبود. سرو صدایی هم از راهرو شنیده نمی شد. شاید به خودشان فرصتی برای نفس کشیدن داده بودند. ولی نه، آن پدر سوخته ها که چیزی بنام خستگی نمی شناختند. حساب زمان و مکان از دستم در رفته بود. چند روز است  اینها مرا میزنند؟ یادم نمی آید. برای چه دستگیر شده ام؟ چیزی یادم نمی آید! خدای من شاید حافظه ام  هم از کار افتاده است. ولی نه صبر کن ببینم. چیزی هایی را بخاطر می آورم. شلوغی است. ازدحام جمعیت است و انفجار رنگ سبز. مرا در یک راهپیمایی اعتراض آمیز دستگیر کرده بودند. اعتراض همیشه جرمی بوده است نابخشودنی. اعتراض همیشه تغییر را با خود به دنبال دارد و تغییر چیزی نیست تا خوش آیند حاکمان لجوج و دین مدار باشد.  

درب آهنین سلولم با صدایی ناگهانی و بلند باز شده، بازجویانم وارد شدند. خدای من باز هم همان ها هستند. چه می خواهند از جانم؟  سه نفر بودند و آن مردک شکم گنده ریشو رئیس شان بود. گوشه ایی می ایستاد و کتک زدن های دو همراهش را تماشما می کرد. هیچ نمی گفت و چنان قیافه معصومانه ایی به خودش می گرفت که نا خود آگاه از دست آن دو نفر دیگر دوست داشتی به او پناه ببری، غافل از اینکه او خود بیرحم تر و جلاد تر از همکارانش بود. بعد از اینکه مدتی مرا ورانداز کردند یکی از آن دو نفر بسمت من آمده، یقه لباسم را گرفته و مرا کشان کشان از درب سلول بیرون آورده و بسمت اتاق باز جویی برد. سیلی ، مشت ، لگد ، شلاق . از من می خواستند تا اعتراف کنم. با من که حرف میزدند چنان صورتشان را نزدیک میاوردند که بوی گند دهانشان را میتوانستم بشنوم.

- حاجی این یکی مثل گاو میش می مونه. خیلی داره مقاومت میکنه. چکار کنیم باهاش؟  فکر میکنی قپانی جواب بده؟

با شنیدن قپانی تنم به لرزه افتاد. شنیده بودم که خیلی ها زیر این نوع شکنجه کمر خم کرده و به زانو در آمده بودند. بازجو با گفتن این حرفها منتظر جواب رئیسش نشد. دستبند را آورده  و مرا با یک لگد بر روی زمین پرت کردهُ دست چپم را به پشت کمرم پیچاند و دست راستم را هم از بالای شانه ام به پشت آورده و در همین حالت هر دو دستم را با یک دستبند بیکدیگر بست. شروع به سفت کردن که کرد احساس کردم بند بند وجودم دارد از هم گسسته میشود. نفس در سینه ام حبس شده بود و حتی قدرت فریاد زدن هم از من گرفته شده بود. با همین حالت مرا کشان کشان به سلولم انداختند و رفتند.  شاید رفته بودند تا با خوردن چایی خستگی را از تن پلید شان بیرون کرده و منتظر واکنش من باشند. 

درد شدید بود و غیر قابل تصور.  شدید تر از آنچه که حدسش را می زدم. احساس می کردم تمامی استخوان های دستها و سینه ام شکسته و در گوشت تنم فرو رفته است. کوچکترین حرکتی از طرف من شدت درد را دو چندان می کرد. بزحمت نفس می کشیدم و با چشمانی از حدقه در آمده به دیوار خیره شده و در همین حال از هوش رفتم. چشم که باز کردم متوجه نشدم که چه مدتی را در این وضعیت گذرانده بودم. از شدت درد کاسته شده بود. آیا فلج شده بودم؟ جز پلک زدن و گرداندن چشمانم در حدقه کار دیگری نمی توانستم انجام بدهم. در حالت نیمه بیهوشی احساس کردم که نسیم خنکی به صورتم خورد. بوی عطر بهار نارنج را می شنیدم و فریاد های کو دکانی که بنظر می رسید در حال بازی هستند می آمد...

                                                         ***

سرم را که بلند کردم مادر بزرگم را دیدم که دست مرا گرفته و به جایی می برد. آه خدای من یعنی خواب نمی بینم؟ یعنی دیگر در بند نیستم؟ ولی نه، مثل اینکه یک بار دیگر به دنیای کودکی برده شده بودم و یا شاید به یکی از زند گی هایی که قبل از این داشته ام بر گشته بودم. فرق بین خواب و بیداری را خوب می دانستم. ولی آن چیزی را که می دیدم و با تمامی وجود حس می کردم ربطی به خواب نداشت. واقعیتی بود که داشت اتفاق می افتاد. مادر بزرگ دست مرا می کشید و این یعنی اینکه مرا به جایی می برد که دوست نداشتم. بر گشتم و به پشت سرم جایی که صدای بازی بچه ها می آمد نگاهی انداختم. دلم می خواست الان آنجا بودم و با بچه های هم سن و سال خودم بازی می کردم.

مادر بزرگ مرا به مسجد ی برد که حیاط نسبتا بزرگی داشت. با یک حوض دایره ای در وسط که اغلب از آن برای شستن ظروف چای و دست نماز گرفتن استفاده می کردند. آنروز مردم بعلت هوای خوب و آفتابی تصمیم گرفته بودند تا مراسم روضه خوانی را در حیاط مسجد برگزار کنند. زمانی که ملا بالای منبر می رفت تا روضه را آغاز کند من نیز فرصتی پیدا کرده، دستم را از دستان مادر بزرگ بیرون کشیده و برای آب بازی به کنار حوض مسجد رفتم. در همین حال چشمم به توپ پلاستیکی کوچکی افتاد که در گوشه دیواره حوض جا خوش کرده بود. ذوق زده بطرف توپ رفتم. ابتدا آرام آرام شروع به بازی با توپ کردم. ملا دیگر به قسمت پایانی روضه اش رسیده بود. جایی که می باید دست راستش را کنار شقیقه اش می گذاشت و مابقی روضه را با حالت گریه و زاری می خواند و تمام می کرد. ناگهان صدای شیون و زاری از بین شنوندگان برخاست و ترس و اضطرابی عجیب در وجودم برانگیخت. در حالی که هول کرده بودم ناگهانی و بدون اراده شوتی محکم به سمت توپ زدم.  پایم به توپ نخورد ولی کفشم از پا در آمده، چرخ زنان به هوا پرتاب شد و مستقیم در میان حوض آب فرود آمد. از این حرکت من ملا به خنده افتاد و جایی که می بایست اشک بریزد، قاه قاه خندید. روضه شکست و من بخت برگشته از پشت سر چنان پس گردنی خوردم که با صورت به روی زمین پرت شدم...

                                                          ***

 بزحمت چشمهایم را گشودم.  از قپانی خبری نبود. دست هایم را باز کرده بودند. خون از دماغ و دهنم سرازیر شده بود و جلادانی که بالای سرم ایستاده بودند. باز شدن دستهایم باعث شده بود که یک بار دیگر حالت عادی به سراغم بیاید و همین امر علت برگشتن من بود به زمان حال. باز هم سوال و جواب، باز هم مشت و لگد. خدای من مگر میشود یک انسان تا این اندازه بی رحم شود؟ نفرت و خشونت بخشی از وجودشان شده بود. به قصد کشت می زدند و از هیچ گونه توهینی هم شرم نمی کردند. چشمهایم دیگر نمی دید. ولی می شنیدم که به نفس نفس افتاده اند. باز هم دستبند و باز هم قپانی.  به داخل سلول پرتم کردند و رفتند. یعنی ممکن بود از من ناامید شده باشند؟ ولی نه چون در اینصورت دیگر قپانی لزومی نداشت. یکبار دیگر درد بسراغم آمد. اینبار احساس کردم  که درد شدت بار اول را ندارد . شاید بدنم داشت به این نوع از شکنجه عادت می کرد. مدت زمان بیشتری طول کشید تا از هوش رفتم... 

                                                           ***

 هوای داغ و سوزانی بود و من بر روی دیوار کوتاه و گاهگلی باغ خرمایمان نشسته بودم تا کشیک بدهم. مدارس تعطیل بود و من با اشتیاق به کتابی که سال آینده باید می خواندم خیره شده بودم. آیا این هم یکی دیگر از زندگی های پیشینی بود که داشته ام؟ نمی دانم.

فصل برداشت خرما که می شد پدرم گاهی اوقات مرا آنجا می گماشت تا مانع ورود ساداتی بشوم که زنبیل بدست، بی اجازه وارد باغ می شدند و خمس محصول را طلبکارانه می خواستند. اینکارشان پدرم را تا حد جنون خشمگین می کرد و از اینکه می بایست پنج یک محصولی را که با رنج و زحمت بدست آورده، مفت و مجانی به آنها تقدیم می کرد بر افروخته می شد و به زمین و زمان فحش میداد. علی الخصوص زمانی که آخوندها هم به طرف داری از آنها بر می خواستند و می گفتند که سید اگر یک خشت خانه اش از طلا و  دیگری از نقره باشد باز هم خمس دادن به او واجب است. چنان غرق در مطالب و عکسهای کتاب شده بودم که متوجه نزدیک شدن پدرم نشدم .

-آهای پسره سر به هوا به تو گفتم چشمت را به کوچه بدوزی یا سرت را داخل کتابت بکنی؟

هول شده و نمی دانستم چه جوابی به پدرم بدهم. با خودم گفتم شاید با عنوان کردن مطلبی که می خواندم بتوانم از عصبانیتش کم کنم.

ـ ببین پدر جان این عکسها را ببین. دانشمندان می گویند که انسان از نسل میمون بوده. در همین حال سر بلند کرده تا تاثیر این حرفها را در چهره پدرم ببینم. پدر که هنوز عصبانی بنظر می رسید کتاب را از من قاپیده و به عکسها خیره شد.

- پدر سگ! یعنی می گویی بابای من میمون بوده؟

 متوجه نشدم اول کتاب را پرت کرد و بعد سیلی محکمی به گوشم نواخت و یا اینکه نه اول سیلی بود و بعد پرت کردن کتاب. درد سیلی چنان شدید بود که به زمین افتاده، از هوش رفتم... 

                                                        

 این داستان  ادامه دارد...

 

|+| نوشته شده در  یکشنبه 25 مرداد1388ساعت 2:8  توسط دیوانه  | 

مناظره مموتی ا.ن و امام زمان

 

باور کنید نمی دانم چه کسی این طنز را نوشته. ولی هر که بوده قلمش خواندنی است.

اللهم عجل لولیک الفرج و النصر.
من گمان می­کردم شما می­خواهید مطالب اساسی رابیان کنید. بنده به شما علاقه مندم. ولی باید تکرار کنم که دلم می­سوزد که به شما اطلاعات غلط داده­ اند.
ببینید آقای صاحب زمان. خواهش می­کنم به این نمودار دقت کنید. به این می گویند ضریب جینی. هرچه قدر بیشتر باشد، شکاف دینی ملت بیشتر است. الان وضع دینی ملت از قبل بهتر است. از زمان شما که خیلی بهتر است. پس برای چه شما الان ظهور کردید؟ این ۱۲ قرن کجا بودید؟ ۱۲ قرن فساد نبود؟ غارتگری نبود؟ الان یک دفعه وضع بد شد؟ گرانی شد؟ بی دینی شد؟ در این ۱۲ قرن گل و بلبل بود؟ برای چه ۱۲ قرن سکوت کردید؟ ملت که فراموش نکرده است.
زمان شما ببینید همه مناصب دست خویشاوندان یک عده­ ای بود. یک حلقه ای درست کرده بودند و مدام امامت را بین فرزندانشان می چرخاندند. 4 سال پیش ما آمدیم و ادعای تقدس و هاله نور کردیم. انگار وارد حریم ممنوعه عده­ ای شدیم. من نمی­خواهم وارد بعضی مسایل شوم. و الان می­بینیم که همه­ ی این­ها با هم متحدند. ما معتقدیم که صحنه­ گردان اصلی آقای هاشمی است. نفرمایید که ارتباطی نیست. اتفاقا ظهور شما هم جزو همان برنامه است. حتی کورش و امیرکبیر هم جزو همان باندند. ملت فراموش نکرده که آقای هاشمی کتاب در مورد امیرکبیر نوشته و او را تایید کرده. میرحسین موسوی و سید محمد خاتمی هم که از اقوام جنابعالی ­اند. خود شما هم که شال سبز پوشیده­ اید. این ها مفهومش چیه؟

هدف این دولت خدمت به ملت است. ملت بیدار است. بحمدالله ملت ایران هسته ­ی شده است. نانو شده است. سلول بنیادی شده است. فضایی شده است. جام جهانی شده. المپیک شده. برای چه می­خواهید رشد ملت را زیر سوال ببرید؟
این که خیلی بده. مگر زمان شما و پدرانتان چه قدر پروژه احداث شد؟ یک مسجدالرسول بود زمان جدتان و یک دانشگاه زمان امام صادق. چقدر اینترنت بود؟ چقدر روزنامه بود؟ آیا دموکراسی بود؟ فقط یک ابولهب بود که از شما انتقاد می­کرد. ببینید با او چه کردند. با همسرش چه کردند. کراواتش را در خیابان چیدند. دستاوردهای ملت را زیر سوال نبرید. 1400 سال است وضع ملت را به این­جا رساندید. آن وقت جاروجنجال راه می­اندازند که آبروي ايران در اين دولت رفت. من فقط با طرح دوتا سوال از موضع ملت دفاع کردم. آن­ها به هم ریختند. مستاصل شدند. شما چرا نشسته ­اید به جای آمریکایی­ها و از آنها دفاع می­کنید؟ ملت فراموش نکرده زمان شما روابط با آمریکا چگونه بود. یادتان رفته که عموی شما امام حسن در سعدآباد آن قرارداد ننگین را با معاویه بست؟ اینه دیپلماسی عزتمند؟

من نمی­خواستم این مسایل را باز کنم. اما خیلی متاسف شدم وقتی این خبر را به من دادند. برای چی شما در عاشورا از بازیگر استفاده می­کنید؟ ملت نمی­داند که ظلم هست؟ فشار هست؟ لازم بود شما بازیگر بیاورید که نشان بدهید وضع دینی مردم خراب است؟ من تعجب می­کنم از شما.
نمودارهای بانک مرکزی نشان می­دهد دین مردم در زمان حکومت شما و پدرانتان بدترین وضع را داشته. در زمان جد شما میزان تشیع در هکتار صفر بوده. ما رساندیم به 100ملیون. این را که دیگر نمی­شود انکار کرد آقای صاحب زمان. من نمی­خواستم وارد این بحث بشوم اما جد شما با یک هجمه ­ی سنگین یک کتاب علیه بنده چاپ کرده که توی اون به صورت بی­سابقه­ ای طی سیصد هزار تیتر به من و منافقین لعنت فرستاده.

من شخصا علاقه مند به ورود به اين­ها نبودم. قبلا هم گفته ­ام که ازهمه­ ی افتراهایی که بخود من نسبت داده شد، گذشت کردم. الان هم مي­بخشم. اما ازتوهين به منافقین، توهين به انتخاب ملت نمي توانم بگذرم. ملت اين اجازه را نمي­دهند. شما آقای صاحب­الزمان باید پاسخ ملت را بدهید. این همه پولی که در جمکران به شما داده می­شود چه شد؟ این­ها را هزینه مراسم تولد خودتان کردید؟ همین آقای جزایری کلی نذر کرده بود. شما پول را که می­گرفتید نپرسیدید از کجا آمده؟ بعد سیل اتهامات است که به ملت وارد می­کنند. من همین جا اعلام می­کنم، اگر آقای محصولی گفته که ثروتش امانت شماست که قرار است بعد از ظهور به شما بازگردانده شود، همه ­اش مال شما و تیم­تان. با نوار و این حرف­ها که نمی­شود کشور را عالمانه اداره کرد. رئیس جمهور باید خودش کارشناس ارشد باشد. بنده دکتری­ام را با شب بیداری گرفته ­ام. نه مثل بعضی که همزمان حکومت می­کردند هم بدون کنکور ولایت گرفتند، آن هم در5 سالگی. البته من آماده ام شما تشریف بیاورید تا من به عنوان یک شاگرد برای شما توضیح بدهم که دیپلماسی عمومی چه چیز خفنی است.

من فقط این نکته را بگم و عرایضم را خاتمه بدهم. من این­جا پرونده­ ی دارم از دوتا خانم. اجازه دارم بگم؟ بگم؟ این خانم­ها را شما می­شناسید. شما همیشه با این­ها بوده­اید. یک زمانی با خانم صغری و بعد خانم کبری. من با همین غیبت مخالفم نه قانون آقای ولیعصر.

|+| نوشته شده در  یکشنبه 14 تیر1388ساعت 11:6  توسط دیوانه  | 

پرسش از تاریخ (2)

امروز با دیدن و  شنیدن گلایه های افرادی که از سفر حج بر می گشتند حالم بد شد. از بد رفتاری ماموران فرودگاه جده با حجاج ایرانی سخن می گفتند.

در دل به خودم گفتم: بدرک! نباید می رفتید. نباید بروید. پول بی زبان را در این مملکت فلک زده با هزار زحمت و درد سر بدست می آورید تا آنرا در کشوری خرج کنید که سوغاتش برای شما توهین و تمسخر و ریگ های داغ بیابان است.از زمانی که به زور تیغ بر گردنمان نهادند و  ما را موالی نامیدند باید می فهمیدیم که اینها همه ا فسانه ایی بیش نبوده و نیست. هدف برای آنها همین بوده است که می بینید. کشاندن و چاپیدن یک مشت انسانهای ساده و مسخ شده به بیابانهایی که از گرما و حرارت طعنه به جهنم میزند.

پرسش دوم من از تاریخ این است:

دین از چه زمانی پای خودش را در زندگی ما انسانها باز کرد؟

اگر کسی بطور اتفاقی گذارش به این وبلاگ افتاد، خوشحال خواهم شد چنانچه نظرش را در این باره بگوید.

|+| نوشته شده در  چهارشنبه 23 اردیبهشت1388ساعت 23:13  توسط دیوانه  | 

بهاران خجسته باد
 

این شعر  را اصغر آقا سروده

صبح روز عید
----------------
آن پدر که مانده بی-وطن
در حصار غربتی مديد،
طفل خود گرفته در بغل
صبح روز عید.

بوسدش به عشق،
گویدش به مهر؛
با غرور جاودانه اش:
طفل من! جان من!
سرزمین ما؛
مانده از گذشته یادگار،
میهن تو افتخار توست!
افتخار ماست آن دیار!

طفل هاج و واج، میزند به زانوی پدر:
«واتس افتخار؟»

گویدش پدر:
سربلندی است
آرمان من؛ آرمان تو؛ آرمان ما،
اعتلای نام میهن است،
با تلاش و کوشش مدام!

طفل هاج و واج، میزند به زانوی پدر:
«وات دو یو مین اعتلای نام؟»

گویدش پدر:
بایدت تلاش،
تا که نام سرزمین خود؛
جاودان کنی!
پرچمش؛
خار چشم دشمنان کنی!

با تلاش من،
با تلاش تو،
با تلاش ما:
میشود وطن
پر زنیکی و
خالی از بدی

طفل هاج و واج، میزند به زانوی پدر:
«کن یو اسپیک اینگلیش ددی؟»

*******************************************************

این کلیپ زیبا را هم از  وبلاگ بلوچ کش رفتم.

 

|+| نوشته شده در  جمعه 30 اسفند1387ساعت 23:4  توسط دیوانه  | 

 
domain parking for domains